|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت: بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟ شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم. بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟ شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است. بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد. شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند. بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... . بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... .. شتر مادر: بپرس عزیزم. بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟ ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------ نتیجه گیری: مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟
|
|
h.bathaie : این کاربر بخاطر مطلب مفیدتان از شما تشکر کرده است.
|
|
|
|
|

رتبه: مدیر کل سایت
زمان عضویت: ۱۳۸۵/۱۱/۲۴ تعداد پست ها: 3,279 مکان: Heart of VS2008 تشکر: 921 1921 بار تشکر شده در 1016 پست
|
آبدارچی در مایکروسافت مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.» مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.
براي مشكلات بن بستي نيست ؛ يا راهي خواهيم يافت يا راهي خواهيم ساخت .
|
|
3 کاربر از بابک زواري بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
آنکس که بداند و بداند که بداند **** اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند **** او را بنماييد که بس خفته نماند
آنکس كه نداند و بداند که نداند **** لنگان خرک خويش به سر منزل مقصود رساند
آنکس که نداند و نداند که نداند **** در جهل مرکب ابدالدهر بماند
اما اكنون ا وضاع چنين است!
آنکس که بداند و بداند که بداند **** بايد برود غازبه کنجي بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند **** بهتر برود خويش به گوري بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند **** با پارتي و پول خر خويش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند **** برپست رياست ابدالدهر بماند
|
|
h.bathaie : این کاربر بخاطر مطلب مفیدتان از شما تشکر کرده است.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
چرا مايكروسافت ماشين نمي سازه؟! در يكي از نمايشگاههاي كامپيوتري كه برگزار شده بود بيل گيتس موسس مايكروسافت و(سابقا) ثروتمندترين مرد جهان صنعت كامپيوتر را با صنعت اتومبيل مقايسه و ادعا كرد: اگر تكنولوژي جنرال موتورز با سرعتي مانند سرعت پيشرفت تكنولوژي كامپيوتر پيشرفت كرده بود امروز همه ما ماشينهايي سوار ميشديم كه قيمتشان 25 دلار و مصرف بنزين آن 4 ليتر در هر 1000 مايل بود!!!
جنرال موتورز هم در جواب بيل گيتس اعلام كرد: اگر جنرال موتورز هم مانند مايكروسافت پيشرفت كرده بود اين روزها ما ماشينهايي با اين مشخصات سوار ميشديم: 1- كيسه هوا( Airbag ) قبل از باز شدن در هنگام تصادف از شما ميپرسيد :? Are you sure 2- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دو بار تصادف ميكرد! 3- هر دفعه كه خطهاي وسط خيابان را از نو نقاشي ميكردند شما بايد يك ماشين جديد ميخريديد! 4- گاه و بيگاه ماشين شما در خيابانها از حركت باز ميايستاد و شما چارهاي جز استارت مجدد Restart نداشتيد! 5- گاهي اوقات در اثر كارهايي مانند گردش به چپ ماشين شما خاموش Shot Down ميشد و استارت آن نيز ار كار ميافتاد. در اينگونه موارد چارهاي جز نصب مجدد Reinstallنداشتيد! 6- فقط يك نفر از ماشين ميتوانست استفاده كند مگر اينكه با خريد ماشين مدل 95 يا NT براي آن صندليهاي بيشتري خريداري ميكرديد! 7- ماشينهاي مكينتاش با موتور Sun بهتر – پنج بار سريعتر و راحتتر از ماشينهايمايكروسافت بودند اما تنها در 5 درصد جادهها ميشد اين ماشينها را يافت! 8- چراغهاي اخطار وضعيت بنزين، روغن و آب با يك چراغ General Fault تعويض ميشدند! 9- صندليهاي جديد همه را مجبور ميكردند تا بدن خود را متناسب و اندازه آنها بكنند! 10- جنرال موتورز خريداران ماشينهايش را مجبور به خريد نقشههاي راهها ميكرد كه ممكن بود اصلا به درد رانندگان نخورد. هرگونه تلاش براي پاك كردن اين Option منجر به كاهش كيفيت عملكرد تا پنجاه درصد و بيشتر ميشد! 11- هر بار كه جنرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه ميكرد خريداران ماشين بايد رانندگي را از اول ياد ميگرفتند چون هيچ يك از عملكردها و كنترلهاي ماشين مانند مدل قبلي نبود! 12- براي خاموش كردن ماشين بايد دكمه استارت را ميزدند!

|
|
h.bathaie : این کاربر بخاطر مطلب مفیدتان از شما تشکر کرده است.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
|
|
|
|
|
|
|

رتبه: مدیر کل سایت
زمان عضویت: ۱۳۸۵/۱۱/۲۳ تعداد پست ها: 4,438 مکان: Database Engin تشکر: 1274 1354 بار تشکر شده در 920 پست
|
h.bathaie نوشته است:چرا مايكروسافت ماشين نمي سازه؟!در يكي از نمايشگاههاي كامپيوتري كه برگزار شده بود بيل گيتس موسس مايكروسافت و(سابقا) ثروتمندترين مرد جهان صنعت كامپيوتر را با صنعت اتومبيل مقايسه و ادعا كرد: اگر تكنولوژي جنرال موتورز با سرعتي مانند سرعت پيشرفت تكنولوژي كامپيوتر پيشرفت كرده بود امروز همه ما ماشينهايي سوار ميشديم كه قيمتشان 25 دلار و مصرف بنزين آن 4 ليتر در هر 1000 مايل بود!!! جنرال موتورز هم در جواب بيل گيتس اعلام كرد: اگر جنرال موتورز هم مانند مايكروسافت پيشرفت كرده بود اين روزها ما ماشينهايي با اين مشخصات سوار ميشديم: 1- كيسه هوا( Airbag ) قبل از باز شدن در هنگام تصادف از شما ميپرسيد :? Are you sure 2- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دو بار تصادف ميكرد! 3- هر دفعه كه خطهاي وسط خيابان را از نو نقاشي ميكردند شما بايد يك ماشين جديد ميخريديد! 4- گاه و بيگاه ماشين شما در خيابانها از حركت باز ميايستاد و شما چارهاي جز استارت مجدد Restart نداشتيد! 5- گاهي اوقات در اثر كارهايي مانند گردش به چپ ماشين شما خاموش Shot Down ميشد و استارت آن نيز ار كار ميافتاد. در اينگونه موارد چارهاي جز نصب مجدد Reinstallنداشتيد! 6- فقط يك نفر از ماشين ميتوانست استفاده كند مگر اينكه با خريد ماشين مدل 95 يا NT براي آن صندليهاي بيشتري خريداري ميكرديد! 7- ماشينهاي مكينتاش با موتور Sun بهتر – پنج بار سريعتر و راحتتر از ماشينهايمايكروسافت بودند اما تنها در 5 درصد جادهها ميشد اين ماشينها را يافت! 8- چراغهاي اخطار وضعيت بنزين، روغن و آب با يك چراغ General Fault تعويض ميشدند! 9- صندليهاي جديد همه را مجبور ميكردند تا بدن خود را متناسب و اندازه آنها بكنند! 10- جنرال موتورز خريداران ماشينهايش را مجبور به خريد نقشههاي راهها ميكرد كه ممكن بود اصلا به درد رانندگان نخورد. هرگونه تلاش براي پاك كردن اين Option منجر به كاهش كيفيت عملكرد تا پنجاه درصد و بيشتر ميشد! 11- هر بار كه جنرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه ميكرد خريداران ماشين بايد رانندگي را از اول ياد ميگرفتند چون هيچ يك از عملكردها و كنترلهاي ماشين مانند مدل قبلي نبود! 12- براي خاموش كردن ماشين بايد دكمه استارت را ميزدند! خیلی حال داد. اونم بعدا از مدتها ... دستت درد نکنه
یوست ها تا اطلاع ثانوی بسته شده است
|
|
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
Subject: motor still running
There was a 80 year-old man that married a 21 year-old woman. A year later the woman had a baby and the doctor came out and told the old man that he was the father of a 9lb. 8oz. baby boy. The old man replied, "This old motor is still a' running." Next year his wife had another baby and the doctor came out and told the man that he was the father of a 8lb. 5oz. baby girl. The old man replied, "This old motor is still a' running." The next year his wife was back in the hospital yet again, havi ng their third child and the doctor came out and told the old man that he was the father of a 10lb. 9oz. baby boy. The old man replied again, "This old motor is still a' running.''
And the doctor said, "Yeah, but you better get your oil changed because this one is black!!!.
|
|
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
از کرَه گي دُم نداشتن از " كتاب كوچه " ، اتْر احمد شاملو از کرَه گي دُم نداشتن : ... مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را ( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !" مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد . مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست ! مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست ! مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود .. چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند . نخست از يهودي پرسيد . گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم . قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند ! و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد ! جوانِ پدر مرده را پيش خواند . گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام . قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني ! و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد ! چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش ! مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد . قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست ! صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا از گره گي دُم نبوده است
|
|
|
|
|
|
|

رتبه: مدیر کل سایت
زمان عضویت: ۱۳۸۵/۱۱/۲۴ تعداد پست ها: 3,279 مکان: Heart of VS2008 تشکر: 921 1921 بار تشکر شده در 1016 پست
|
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟ خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟ مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه... خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟ مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه... خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟ مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟ مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن... خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟ مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن... خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟ مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد... خانواده عروس : زنش !!!؟؟؟ نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين
براي مشكلات بن بستي نيست ؛ يا راهي خواهيم يافت يا راهي خواهيم ساخت .
|
|
2 کاربر از بابک زواري بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
فواید سیگار کشیدن !همش تو اخبار و تلویزیون و مجلات و... می گن سیگار کشیدن ضرر داره و از این حرفا! ولی هیچ کدومشون نیمه پر لیوان را نمی بینند، همش از یک زاویه به قضیه نگاه می کنند،غافل از اینکه سیگار دارای فوایدی هم هست! ١ . سیگار کشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدید کسب کنید. ۲ . وقتی سیگار بکشین یه سرفه هایی میکنین. به خدا همچین سر جیگرتون حال میاد انگار قولنج ریه تون رو گرفته باشن، یعنی ششتون حال میاد. ۳ . اونایی که سیگاری هستن بعد از یه مدت متوجه میشن که روابط عاطفی عمیقی با چای و نسکافه پیدا کردن. ۴ . اگه سیگاری بشین برای مواقع بیکاری، بیعاری، بیخوابی، بیداری، بیزاری، بیذاتی، بیماری، سیرابی، لیوانی، خیشاحی (منظور همون خوشحالیه)، نیراحی (ناراحتی) و سایر مواقع بهترین امکان رو در اختیار دارین . ۵ . اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین و میتونین دوستان جدید زیادی پیدا کنین: * وقتی شما جزء خریداران سیگار باشین دوستانی رو پیدا میکنین که از بس دوستتون دارن شما رو به شکل شیرینی میبینن. * وقتی شما جزء مصرف کنندگان سیگار باشین دوستان مهربونتون شما رو به شکل مگس میبینن. در نوع ب دوستی از طرف شما بسیار عمیقتر خواهد بود . ۶. اگه سیگاری بشین توی محیط های سربسته و عمومی از دست سیگاری ها حرص نمیخورین و این خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین. ۷ . وقتی سیگاری بشین ، میتونین توی مسابقه جهانی ترک سیگار شرکت کنین و کلی پول به جیب بزنین . ۸ . اگه سیگاری بشین، وقتی با اقوام و دوستان به پیک نیک میرین موقع روشن کردن آتیش میتونین روش روشن کردن کبریت در میان باد و بوران رو به اونا نشون بدین و خودتون رو به عنوان یک قهرمان ملی معرفی کنید. ۹ . اگه سیگاری بشین با سوپری سر کوچتون بیشتر رفیق میشین طوری که اگه یه روز نرین سراغش دلش براتون تنگ میشه. ۱۰ . اگه مخفیانه سیگار بکشین میتونید با کوچه پس کوچه های اطراف خونه ، پشت بام، زیر زمین و دیگر جاهایی که تا حالا زیاد بهشون توجه نکردین بیشتر آشنا بشین. ۱۱ . وقتی مخفیانه سیگار میکشین با ادوکلن، عطر و دئودورانت های ارزون قیمت و همچنین انواع آدامسهای P.K ، خروس نشان، relax و غیره آشناتر میشین و به آدمی خوشبو با دندونای سفید مبدل بشین. ۱۲ . هرچه بیشتر سیگار بکشین راحت تر میتونین از شر پولهایی که توی جیبتون سنگینی میکنه راحت بشین. ۱۳ . اگه سیگاری بشین توی شهرای بزرگ که هوای آلوده دارن راحت تر میتونین زندگی کنین! برگرفته از روزنه .
|
|
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
20 روش شناسایی ایرانی های مقیم خارج! 1- شلوار لي با پيرهن و كفش اسپرت ميپوشند 2- موقع حرف زدن S را “اس” تلفظ ميكنند. 3- جمله هاي كوتاه مثل How is going on را با Accent نزديك به انگليسي تلفظ ميكنند اما اگر جمله از 5 كلمه بيشتر شود انگليسي را فارسي صحبت ميكنند. 4- در هر 10 كلمه يكبار از لغت Actually استفاده ميكنند. در 10 كلمه بعدي از To be honest 5- در ايران ماهي يكبار به زور حمام ميرفتن اما در خارج هر روز دوش ميگيرند و اگر كسي بوي بد دهد انتقاد ميكنند. 6- به ظاهر وانمود ميكنند كه مثل خارجي ها Care نميكنن اما زير چشمي فضولي ميكنند. 7- اگر لغت يا اصطلاح جديد انگليسي ياد بگيرند در اولين فرصت ممكن جلوي دوستان ازش استفاده ميكنند. 8- وقتي ايراني جديد مياد با هيجان فرد جديد الورود را به Shopping Centre برده و طوري با هيجان توضيح ميدهند كه انگار 100 سال اينجا بودن و همه اينها را خودشان ايجاد كرده اند. 9- اگر به يك هندي يا پاكستاني توهين شود از او حمايت ميكنند و صحبت از Discrimination و Racism ميكنند اما اگر همين اتفاق براي يك ايراني غريبه بيافتد خارجي ميشوند و Care نميكنند. 10- هميشه در حال Sue كردن هستند. 11- توي ايران اگر خواهرشون دوست پسر داشت تيكه پارش ميكردن اما اينجا روشن فكر هستن و مشكلي با اين موضوع ندارن. 12- موقعي كه ايران ميرن كارت شهروندي يا گواهينامه رانندگي خارجي جلوي ديگران همش از جيبشون مي افته بيرون و ميگن Oh shit و برش ميدارن. 13- همه چيز تو ايران مفته. 14- انجا كه بودن (يعني خارج) فلان چيز بود اما اينجا نيست (ايران) 15- توي Line منظم واي ميسن اگه صف بانك خارجي باشه يا صف هواپيمايي BA, AF, AC اما صف ايران نيازي نيست نوبت را رعايت كنن. 16- تو ايران سوار ماشينت ميشن و كافيه فقط يك ويراژ كوچولو بدي وانمود ميكنن كه از ترس دارن ميميرن. 17- 4 سال همش از ايران خارج شدن اما نميدونن ما تو ايران چجوري زندگي ميكنيم. 18- رفيق Native شون را هفته اي 100 بار ميبرن رستوران ايراني و در مورد تاريخ 10000 ساله ايران توضيح ميدن. 19- اگر خارجيها در مورد برخي از اداب زشت ايرانيها سوال كنن ازشون اولن شهروند ايراني نيستن ثانيا تقصير احمدي نژاده. 20- دائم دنبال گرفتن انواع و اقسام Credit Card ها هستن 20,000 دلار Line of Credit دارن و 10 نوع كارت اعتباري. در حاليكه در مجموع ماهي 500 دلار هم به زور ميتونن خرج كنن برگرفته ار روزنه .
|
|
h.bathaie : این کاربر بخاطر مطلب مفیدتان از شما تشکر کرده است.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
کد:
True Story
little boy was doing his math homework.
He said to himself, "Two plus five, the son of a bitch is seven. Three plus six, the son of a bitch is nine..."
His mother heard what he was saying and gasped, "What are you doing?" The little boy answered, "I'm doing my math homework, Mom." "And this is how your teacher taught you to do it?" the mother asked. "Yes," he answered.
Infuriated, the mother asked the teacher the next day, "What are you teaching my son in math?" The teacher replied, "Right now, we are learning addition." The mother asked, "And are you teaching them to say two plus two, the son of a bitch is four?"
After the teacher stopped laughing, she answered, "What I taught them was, two plus two, THE SUM OF WHICH, is four."
|
|
2 کاربر از h.bathaie بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند . من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "برگرفته از farsibooks .  ...........اگه مشکلی بود edit کنید
|
|
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
no Comment !
h.bathaie تصویر(های) زیر را پيوست کرده است:

|
|
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر دائمی
زمان عضویت: ۱۳۸۸/۴/۱۴ تعداد پست ها: 196 مکان: آبهای نیلگون خلیج فارس و دریای عمان خطه جنوب تشکر: 53 6 بار تشکر شده در 4 پست
|
يادمه وقتي كوچيك بودم مي گقتند كامپيوتر ويروسي شده من هم فكر مي كردم اين ويروس چطوري رفته توي كامپيوتر من كه وقتي عطسه مي زدم جلوي دهنم رو گرفته بودم پس مشكل از چيه!!!!؟؟؟؟ از ترس هم به كسي چيزي نمي گفتم كه بفهمن...
العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان
|
|
2 کاربر از sh2007 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
چرا نباید با بچه ها بحث کرد ....
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غير ممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اینکه پستاندار عظيمالجثهاى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دخترک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟ مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، يکى از موهام سفيد مىشه. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همۀ موهاى مامان بزرگ سفيد شده!
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشويق میکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. يکى از بچهها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.
معلم داشت جريان خون در بدن را به بچهها درس مىداد. براى اين که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت: بچهها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مىدانيد خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود. بچهها گفتند: بله. معلم ادامه داد: پس چرا الآن که ايستادهام خون در پاهايم جمع نمىشود؟ يکى از بچهها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچهها رويش نوشت: هر چند تا مىخواهيد برداريد! خدا مواظب سيبهاست.
farsibooks
|
|
3 کاربر از h.bathaie بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت: "برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم." مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد. پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم. دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت: من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره! پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!
|
|
2 کاربر از h.bathaie بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
وقت شناسی ! در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کرد. نتیجه اخلاقی: وقت شناس باشید !
|
|
h.bathaie : این کاربر بخاطر مطلب مفیدتان از شما تشکر کرده است.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر ویژه
زمان عضویت: ۱۳۸۵/۱۲/۶ تعداد پست ها: 1,201 مکان: تهران تشکر: 562 432 بار تشکر شده در 257 پست
|
منبع خانم شعبانپور: اهل دانشگاهم قبلهام استاد است جانمازم نمره! خوب ميفهمم سهم آينده من بيکاريست من نميدانم که چرا ميگويند مرد تاجر خوب است و مهندس بيکار وچرا در وسط سفره ما مدرک نيست! (چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد) بايد از آدم دانا ترسيد! بايد از قيمت دانش ناليد! وبه آنها فهماند که من اينجا فهم را فهميدم من به گور پدر علم و هنر خنديدم
just married
|
|
2 کاربر از نیما بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
|
|
|
|
|

رتبه: کاربر برنزی
زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱ تعداد پست ها: 254 مکان: آمل تشکر: 83 206 بار تشکر شده در 145 پست
|
یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نیگا میکردن. انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!! مطمئنم که اینا انگلیسیند! فرانسویه میگه: اینا هم لخ تن، هم زیبا و هم رفتار عاشقانه ای دارند !!حتماً فرانسویند! ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکرمیکنن توی بهشتن!!! صد در صد ایرانیند
|
|
|
|
|
|
|
كاربر مهمان |