مهمان عزیز خوش آمدید جستجو | تاپیک های فعال | فهرست اعضـاء | ورود | ثبت نام

طنز دات نت (سخنان غیر سبز) گزینه ها · مشاهده
h.bathaie
فرستاده شده در : شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ در ساعت 10:4



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

  کد:

This is how business is done!!

Jack, a smart businessman, talks to his son

Jack: I want you to marry a girl of my choice
Son : "I will choose my own bride".
Jack: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son : "Well, in that case..."

Next Jack approaches Bill Gates
Jack: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates : "But my daughter is too young to marry."
Jack: "But this young man is a vice-president of the World Bank."
Bill Gates : "Ah, in that case..."

Finally Jack goes to see the president of the World Bank.
Jack: "I have a young man to be recommended as a vice-president."
President : "But I already have more vice- presidents than I need."
Jack: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President : "Ah, in that case....."

This is how business is done!!


گل برای گل


h.bathaie
فرستاده شده در : دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷ در ساعت 2:59



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

  کد:

You could be PERSIAN:
If you go to concert, but you never see the singer and stay in the hallways with your drink and check out girls.
If you ask someone to marry and they want to know if you own a house.
If you divorce your wife but still don't let her date anyone else.
If your wife divorces you, but still goes shopping with your sister.
If you used to be a brain surgeon in Iran but now you work in a chelokababy.
If you carry 3 pagers and 2 cellular phone and nobody ever calls you.
If you claim your dad was a very good friend of SHAH.
If your mother messes up your marriage.
If you are a car salesman and at the same time a singer.
If you talk behind your wife with your mother.
If you dress up to go to grocery store.
If you never wear your wedding ring.
If you smoke 5 packs a day and tell everyone you don't smoke.
If you pronounce " Sure ", SHOOR
If your favorite drink is Vodka.
If you are about 35 and have no hair on your head.
If you watch Iranian program on TV, but always nag for bad programming.
If you are good in playing backgammon and chess but can't do your taxes.
If you call gas station, gas estation.
If you don't own a house and have no job but still can afford a BMW.
If you have to shave more than once a day.
If you were a 4 star general in Iran and now drive a cab in Washington D.C.
If your in-laws come to visit and they never leave.

گل برای گل


Sir_Asad
فرستاده شده در : سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ در ساعت 14:33



رتبه: کاربر دائمی

زمان عضویت: ۱۳۸۵/۱۲/۱
تعداد پست ها: 213
مکان: TABRiZ - MilKyWay
تشکر: 34
58 بار تشکر شده در 36 پست

h.bathaie نوشته است:
  کد:

You could be PERSIAN:

If you carry 3 pagers and 2 cellular phone and nobody ever calls you.

If you smoke 5 packs a day and tell everyone you don't smoke.

If your favorite drink is Vodka.

If you are about 35 and have no hair on your head.

If you don't own a house and have no job but still can afford a BMW.

If you have to shave more than once a day.



گل برای گل


اینا خیلی جالب بود ...

موفق باشید

My Blog in English

وبلاگ من







h.bathaie
فرستاده شده در : سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ در ساعت 15:4



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

  کد:

Driving ......

One hand on wheel, one hand out of window : Chicago.
One hand on wheel, one hand on horn : New York.
One hand on wheel, one hand on newspaper, foot solidly on accelerator: Boston.
Both hands on wheel, eyes shut, both feet on brake, quivering in terror : Ohio, but driving in California.
Both hands in air, gesturing, both feet on accelerator, head turned to talk to someone in back seat: Italy.

And finally:
One hand on horn, one hand greeting, one ear on cell phone, one ear listening to loud music, foot on accelerator
, eyes on female pedestrians,conversation with someone in next car : Welcome to Tehran!!!


گل برای گل


h.bathaie
فرستاده شده در : سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ در ساعت 20:35



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

برای خوندن این مطلب باید 1 مقداری از تخیل خودتون استفاده کنید و فرد مورد نظر رو توی اون حالت تجسم کنید .

نقل قول:

آخرین کلمات افراد مختلف قبل از مرگ

آخرين كلمات يك برق کار: خوب حالا روشنش كن...
آخرين كلمات يك انسان عصر حجر : فكر ميكني توي اين غار چيه؟
آخرين كلمات يك بندباز : نميدونم چرا چشمام سياهي ميره...
آخرين كلمات يك بيمار : مطمئنيد كه اين آمپول بي خطره؟
آخرين كلمات يك پزشك : راستش تشخيص اوليه ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين كلمات يك پليس : شيش بار شليك كرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين كلمات يك جلاد : اي بابا، باز تيغهء گيوتين گير كرد...
آخرين كلمات يك جهانگرد در آمازون : اين نوع مار رو ميشناسم، سمي نيست...
آخرين كلمات يك چترباز : پس چترم كو؟
آخرين كلمات يك خبرنگار : بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين كلمات يك خلبان : ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين كلمات يك خونآشام : نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميكنه!
آخرين كلمات يك داور فوتبال : نخير آفسايد نبود!
آخرين كلمات يك دربان : مگه از روي نعش من رد بشي...
آخرين كلمات يك دوچرخه سوار : نخير تقدم با منه!
آخرين كلمات يك ديوانه : من يه پرنده ام!
آخرين كلمات يك شكارچي : مامانت كجاست خرس كوچولو؟...
آخرين كلمات يك غواص : نه اين طرفها كوسه وجود نداره...
آخرين كلمات يك فضانورد : براي يك ربع ديگه هوا دارم...
آخرين كلمات يك قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين كلمات يك قهرمان موقع دعوا : كمك نميخوام، همه اش سه نفرند...
آخرين كلمات يك كارآگاه خصوصي : قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين كلمات يك كامپيوتر : هاردديسك پاك شده است...
آخرين كلمات يك گروگان : من كه ميدونم تو عرضه ي شليك كردن نداري...
آخرين كلمات يك متخصص آزمايشگاه : اين آزمايش كاملاً بي خطره...
آخرين كلمات يك متخصص خنثي كردن بمب: اين سيم آخري رو كه قطع كنم تمومه...
آخرين كلمات يك معلم رانندگي : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين كلمات يك ملوان: من چه مي دونستم كه بايد شنا بلد باشم؟
آخرين كلمات يك ملوان زيردريايي: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...
آخرين كلمات يك سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجك : گفتي تا چند بشمرم؟

منبع : iranblog.com


گل برای گل


h.bathaie : این کاربر بخاطر مطلب مفیدتان از شما تشکر کرده است.
Chabok در ۱۳۸۷/۱۰/۹
M.Kavyani
فرستاده شده در : دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷ در ساعت 9:26



رتبه: مدیر کل سایت

زمان عضویت: ۱۳۸۵/۱۱/۲۳
تعداد پست ها: 4,437
مکان: Database Engin
تشکر: 1274
1354 بار تشکر شده در 920 پست

برنامه نویس موجودیست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمی خمیدگی روبروی خود را نگاه می کند. این موجود توانایی بسیار زیادی در گیر دادن به یک موضوع و پلک نزدن را داراست. بیشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپری می کند و فقط انگشتانش دارای فعالیت بسیار زیاد هستند. غالبا بصورت انفرادی یافت می شود و در پاسخ به مخاطب همواره می گوید: چی؟ ۹۹٪ آنها شب زیست هستند. بین یک شاخه گل رز و یک تکه پارآجر تفاوتی قائل نمی شود و دنیای وی فقط نیم متر جلوتر از چشمانش است.

یوست ها تا اطلاع ثانوی بسته شده است






11 کاربر از M.Kavyani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
mani58 در ۱۳۸۷/۹/۴ ,Astro در ۱۳۸۷/۹/۴ ,sam683 در ۱۳۸۷/۹/۴ ,mostafa_leman در ۱۳۸۷/۹/۵ ,S.Shabanpour در ۱۳۸۷/۹/۵ ,حسین احمدی در ۱۳۸۷/۹/۵ ,h.bathaie در ۱۳۸۷/۹/۵ ,mohammad_jafari64 در ۱۳۸۷/۹/۶ ,pc-eng در ۱۳۸۸/۸/۱۱ ,Chabok در ۱۳۸۷/۱۰/۹ ,alikolahdoozan در ۱۳۸۷/۱۱/۱۵
sam683
فرستاده شده در : دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷ در ساعت 23:23



رتبه: کاربر تازه وارد

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۳
تعداد پست ها: 105
مکان: تهران
تشکر: 23
35 بار تشکر شده در 28 پست

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

---

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

---

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

---

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!



در نگاه کسی که مفهوم پرواز را نمی فهمد، هرچه بیشتر اوج میگیری کوچکتر می شوی !

3 کاربر از sam683 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
حسین احمدی در ۱۳۸۷/۹/۵ ,mohammad_jafari64 در ۱۳۸۷/۹/۶ ,كاربر مهمان در ۱۳۸۷/۹/۳۰
h.bathaie
فرستاده شده در : چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۷ در ساعت 23:37



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

شـــریــکــــــــــ ..

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»


2 کاربر از h.bathaie بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
mohammad_jafari64 در ۱۳۸۷/۹/۷ ,كاربر مهمان در ۱۳۸۷/۹/۳۰
h.bathaie
فرستاده شده در : چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۷ در ساعت 23:39



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

گفتگويی که واقعا روی فرکانس اضطراری کشتيرانی، روی کانال ۱۰۶ سواحل (Finisterra (Galicia ميان اسپانيايی ها و آمرييکایی ها در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ ضبط شده است .

اسپانيايی ها (با سر و صدای متن ) : A-853 با شما صحبت می کند. لطفا ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنید. شما داريد مستقيما به طرف ما می آييد . فاصله ۲۵ گره دريايی .
آمرييکایی ها (با سر و صدای متن ) :ما به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد .
اسپانيايی ها : منفی. تکرار می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد .
آمرييکایی ها (يک صدای ديگر): کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت می کند. به شما اخطار می کنيم ۱۵ درجه بشمال بچرخيد تا تصادف نشود .
اسپانيایی ها: اين پيشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد .
آمريکایی ها (با صدای عصبانی): کاپيتان ريچارد جیمس هاوارد، فرمانده ی ناو هواپيمابر يو اس اس لينکلن با شما صحبت می کند .

۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم کننده، ۴ ناوشکن، ۶ زيردريايی و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت می کنند. به شما پيشنهاد نمی کنم، به شما دستور می دهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض کنيد. در غير اينصورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم . لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار رويد !!!

اسپانيایی ها :
خو آن مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می کند. ما دو نفر هستيم و يک سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده ما را اسکورت می کنند . پشتيبانی ما ايستگاه راديویی زنجيره ی ديال ده لا کورونيا و کانال ۱۰۶ اضطراری دريایی است. ما به هيچ طرفی نمی رويم زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گاليسيا هستيم و هيچ تصوری هم نداريم که اين چراغ دريايی در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريایی اسپانيا قرار دارد .شما مي توانيد هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنيد و هر غلطی که می خواهيد بکنيد تا امنيت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره ها متلاشی می شود تضمين کنيد . بنابراين بازهم اصرار می کنيم و به شما پيشنهاد می کنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را ۱۵ درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد.

آمريکایی ها:
آها. باشه. گرفتيم. ممنون

گل برای گل


2 کاربر از h.bathaie بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
mohammad_jafari64 در ۱۳۸۷/۹/۷ ,assiyeh در ۱۳۸۷/۱۰/۲
h.bathaie
فرستاده شده در : دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۷ در ساعت 14:24



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

روشنفكرى در 5 دقيقه !


اگر جوات هستيد، اگرآخرين مطلبي كه مطالعه كرده ايد تصميم كبري بوده است، اگر قدرت تحليل شما در حد پت و مت است ،اگر فرق اگزستانياليسم و هويج را نمي دانيد، نگران نباشيد بسته هاي آموزشي " روشنفكري در 5 دقيقه " به بازارآمد!

اولين اصل، يادگرفتن تعدادي لغت پرملاته! هرچی بيشتر بدونيد بهتره اما اگر مغزتون زياد كشش نداره همين چهارتا رو حفظ كنيد: سيناپس ، پارادايم، نوستالژيك و ديالكتيك .معني اش زياد مهم نيست فقط كافيه هر چند جمله در ميون مقداري از اين كلمات- به ميزان دلخواه- بكار ببريد البته موظب باشيد دز آن را زياد بالا نبريد كه تابلو مي شود!

ريش پرفسوري گرچه اپيدمي شده ولي هنوز هم جواب مي ده! ريش پروفسوري مي تونه يك كارگر افغاني رو به يك شهروند فرهيخته تبديل كنه!

غر بزنيد! غر زدن به وضع مملكت يكي از اركان مهم و شايد مهمترين ركن روشنفكري باشه. به هر چيزي كه فكرتون مي رسه غر بزنيد مهم نيست به چي فقط غر بزنيد مثال:

اگر بارون نمياد از بارونهاي لندن تعريف كنيد و بر پدر مملكت بي آب و علفمون لعنت بفرستيد!

اگر بارون مياد از هواي صاف و آفتابي تگزاس تعريف كنيد و بگيد :" تف به اين مملكت گل وشل"!

مدام از پيشرفت خارج تعريف كنيد! طوري كه انگار 80 سال توي لس آنجلس زندگي كرده ايد .مثلاً بگيد اونجا نون بربري تو بسته بندي هاي استريل عرضه ميشه!

كراوات خيلي مهمه حتي اگه مي خواهيد تا سبزي فروشي سركوچه برويد كراوات بزنيد. حتي اگر مي خواهيد با پيژامه برويد باز كراوات را بزنيد! براي اينكه در ذهنتان ملكه شود مي توانيد شبها با كراوات بخوابيد!

اگر در مهماني خواستيد دستشويي برويد و آنجا دستشويي فرنگي نداشتند به شدت از صاحبخانه گلايه كنيد و خودتان را ناراحت نشان دهيد. البته اگر دستشويي فرنگي داشتند هول نكنيد! دستشويي فرنگي هم مثل دستشويي هاي خودمان همان دو مرحله را دارد: 1 -شلوارمان را پايين مي كشيم 2-پي پي مي كنيم .

مواظب باشيد مراحل را جابجا انجام ندهيد!

پيتزا ديگه دمده شده، سعي كنيد اسم غذا هايي رو حفظ كنيد كه بقيه حتي نمي تونند تلفظش كنند.

مثال: فوندي بورگينيون، تاوزند آيلند و...البته اگر توي رستوران بوديد قبل از به زبان آوردن اين كلمات ابتدا دستتون رو داخل جيبتون كنيد ويك چرخ بدهيد اگر به چيزي برخورد نكرد احساس تشنگي كنيد ويك ليوان آب سرد سفارش بدهيد!

داشتن يك وبلاگ ضروريه . البته اگر هنوز فرق بين كيس و مانيتور رو نمي دونيد برويد به پاراگراف بعدي!

قالب وبلاگ بايد حتماً سياه باشه. سياه نمادي است از خفقان ژرفناي دروني و فريادي از فراسوي فراخناي تاريكي هاي ظلمانی! اسم وبلاگ هم بايد يكي از اين ها باشد: فرياد بي صدا، اسير حجم خلوت بي كسي، غريب غروب غربت غارغار! براي مطالب توش هم ميتونيد يك كتاب از احمد شاملو بگذاريد بغل دستتون و هر هفته يه صفحه ازش رو تايپ كنيد بريزيد تو حلق وبلاگ!

از زمان قدیم خيلي تعريف كنيد. مخصوصاً بگيد اون موقع همه چيز خيلي ارزون بوده مثلاً تويوتا كمري 3 قرون بوده! البته سعي كنيد به مغزتون يه مقدار بيشتر فشار بياوريد و مثال بهتري بزنيد.

سعي كنيد عينكي شويد. عينك سمبل مطالعه ي زياده ! اگر حوصله مطالعه نداريد يك روش سريعتر هم وجود داره: 2 دقيقه به جوشكاري با دقت نگاه كنيد!

اگر كانديداي مورد نظر شما راي آورد، دمكراسي را مثل عقد دخترعمو پسرعمو عهدي آسماني بدانيد.

اگر كانديداي مورد نظر شما راي نياورد بگوييد: ملت شعورشون همينقدره! حقشونه بيسوادها!

ترانه هاي خارجي گوش بدهيد. هرچي غير مجاز تر باشه بهتره! اگر نانسي گوش ميديد نشون ميده كه تمام مراحل روشنفكري رو با موفقيت پشت سر گذاشته ايد!

وقتي در مورد ريس جمهور هاي خارجي صحبت مي كنيد بگوييد: " آقاي بوش" يا " پرزيدنت بوش"

يك سگ بخريد.. اصولاً معاشرت با سگ جماعت تاثير زيادي در ارتقاي سطح روشنفكري داره!

اگر دختر هستيد بايد مانتوي شما تنگ باشد! تنگ تر از بقيه ! خيلي تنگ! اونقدر كه موقع غذا خوردن مجبور شويد دكمه هاي جلوي آن را به صورت موج مكزيكي به ترتيب باز و بسته كنيد تا لقمه پايين برود!

و بلا خره مانيفست روشنفكري ...

كتاب هاي فروغ فرخزاد، صادق هدايت ، سروش و گوگوش كتب اربعه ي روشنفكران محسوب مي شوند.

حالا خيلي به آخري گير نديد بيشتر با سي دي حال مي كنه!

برگرفته از گروه farsibook گل برای گل


Sir_Asad
فرستاده شده در : سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۷ در ساعت 1:46



رتبه: کاربر دائمی

زمان عضویت: ۱۳۸۵/۱۲/۱
تعداد پست ها: 213
مکان: TABRiZ - MilKyWay
تشکر: 34
58 بار تشکر شده در 36 پست

h.bathaie نوشته است:

سياه نمادي است از خفقان ژرفناي دروني و فريادي از فراسوي فراخناي تاريكي هاي ظلمانی!


این خیلی توپ بود ... آفرین، کف می زنیم .

My Blog in English

وبلاگ من







assiyeh
فرستاده شده در : دوشنبه ۲ دي ۱۳۸۷ در ساعت 18:29



رتبه: کاربر ویژه

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۱۰/۷
تعداد پست ها: 238
تشکر: 110
130 بار تشکر شده در 76 پست

چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد؟

داستان زير را آرت بوخوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به
يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه از او پرسيد:
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوري قربان!
- پرخوري؟مگر چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
- چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند.
- براي چه اين قدر كار كردند؟
- براي اينكه آب بياورند قربان!
- گفتي آب! آب براي چه؟
- براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
- كدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
- فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟
- شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟!
- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان!
- كدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟!
- بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
- كدام خبر را؟
- خبرهاي بد قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت در اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!





هر کس چرایی برای زندگی کردن داشته باشد؛ با هر چگونه ای خواهد ساخت...
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن. حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه ی ماورایی هرکس حرف هایی است که برای نگفتن دارد. حرف هایی که پاره های بودن ِ آدمی اند و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند
h.bathaie
فرستاده شده در : جمعه ۶ دي ۱۳۸۷ در ساعت 16:36



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

مضرات امتحانات :

افزايش سطح علمي به طور نا خواسته !
كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه !
رواج فرهنگ غلط پاچه خاري براي معلمان !
افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!)
چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلب !
سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب!
افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و نا كسي !!

گل برای گل


نیما
فرستاده شده در : جمعه ۶ دي ۱۳۸۷ در ساعت 17:31



رتبه: کاربر ویژه

زمان عضویت: ۱۳۸۵/۱۲/۶
تعداد پست ها: 1,201
مکان: تهران
تشکر: 562
430 بار تشکر شده در 255 پست

البته مزایایی داره:
بالا رفتن حالت روحانی در سر امتحان برای رسیدن معجزه از آسمان و جواب سوالات
اگر که دانشجوی باسوادی باشی حتی جایی از پاچت رو که دوست داری بخارونن رو نشون میدی




just married
h.bathaie
فرستاده شده در : شنبه ۱۴ دي ۱۳۸۷ در ساعت 2:23



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

کانادا از نگاه یک مهاجر - من از کانادا متنفرم


کانادا کشور خیلی بدیه. من از این کشور متنفرم. دلایل من هم واضح و مبرهنه. برای اینکه مطمئنتون کنم که نظرم کاملا درسته بعضی از دلایلم رو اینجا می نویسم تا خودتون قضاوت کنین. فقط یادتون باشه که فکر مهاجرت به این کشور عوضی رو نکنین. به همون ایران خودمون بچسبین و از زندگی پر صلح و صفا در کنار خانواده تون لذت ببرین. این هم دلایل من:

1. اینجا یک نظام پزشکی احمقانه داره که آدمها رو همین طور بی دلیل مجانی معالجه می کنه. مثلا اگر برین بیمارستان هزینه ویزیت دکتر، معالجات، عمل جراحی، اتاق بیمار، غذا و داروی بیمار و خیلی چیزهای دیگه رو دولت می ده. آخه جون من کدوم کشور خراب شده ای یه همچه کار احمقانه ای می کنه. تازه تو اکثر اتاقهای بیمارستانها تلویزیون هست. برای بچه ها وسایل بازی هست. برای همراهان اتاق انتظار هست که گاهی وقتها هم توش قهوه و شکلات مجانی گذاشتن. از همه بدتر اینکه مریض چون قرار نیست پول بده می تونه آزادنه در محیط بیمارستان بچرخه. ساعت ملاقات هم به طرز احمقانه ای معمولا از صبح شروع میشه تا شب.

2. اکثر پیاده روها و خیابونهای شهرها پر از چمنه. آدم حالش بهم می خوره اینقدر سبزی می بینه. اَه. آخه اینم شد کار. بدتر اینکه هی شهرداری میاد سر این چمنها رو می زنه و مرتبشون می کنه. تازه اینجا این قدر پارک و بوستان هست که آدم نمی دونه کدومشون رو بره. این یکی که خیلی بده. آخه آدم گیج میشه و گیجی هم برای سلامتی مضره.

3. اینجا مدرسه ها مجانیه. تازه تو این مدرسه های مجانی تو هر کلاس معمولا بیشتر از ۲۰ تا شاگرد نیست... تا دلتون بخواد در اختیار این بچه ها وسایل بازی و امکانات آموزشی گذاشتن. آخه آدم نباید حالش از این وضعیت بهم بخوره. فکر نمی کنین چقدر بچه ها فاسد میشن وقتی فکرشون آزادنه کار می کنه و می تونن از خودشون ابتکار به خرج بدن. بدتر اینکه خیلی از بچه ها تو مدرسه دو تا زبون یاد می گیرن و وقتی دیپلمشون رو می گیرن دو تا زبون انگلیسی و فرانسه رو عین هم صحبت می کنن و می نویسن. واقعا این یکی که دیگه حالم رو بهم می زنه.

4. دولت لوس کانادا برای اینکه مردم رو خر کنه به اونهایی که بچه دارن هرماه یه پولی می ده. احمقانه اینه که اگر کسی در آمدش کمتر باشه پول بیشتری می گیره. بعضی ها برای هر بچه ای بیش از ۲۵۰ دلار در ماه می گیرن تازه علاوه بر اون اخیرا ۱۰۰ دلار هم بابت پول مهد کودک می گیرن. اَه اَه اَه

5. بیشتر راههای کانادا اتوبانه. آخه تو رو خدا یکی نیست بگه اتوبان باعث میشه آدم راحت تر باشه و این خیلی بده. بدتر اینکه اکثر این اتوبانها عوارضی ندارن و همین طور مجانی می ری توشون. تو رو خدا می بینی مالیاتی که از ما میگیرن رو صرف چه بریز و بپاشهایی می کنن.

6. تو این کشور عجیب و غریب خدمات آزمایشگاهی مجانی. آخه آدم این رو به کی بگه. وقتی میری آزمایشگاه نه تنها خون و ادرار و اونی که نمیشه اسمش رو بگم مجانی آزمایش می کنن بلکه احمقا نتیجه آزمایش رو مستقیم می فرستن برای دکترت که مریض به زحمت نیفته. این دیگه قابل تحمل نیست.

7. بدترین چیز اینه که تقریبا همه اتوبوسهای مدارس اینجا به یک شکلن... همه به رنگ زردن که حال آدم ازش بهم می خوره. آخه احمقا فکر می کنن اگه رنگ اتوبوس زرد باشه بهتر دیده میشه و خطر تصادفش کمتره و بچه ها جونشون بیشتر در امانه. از اون احمقانه ترش اینه که وقتی سرویس مدرسه وا میسته که بچه ها رو سوار یا پیاده کنه کلی چراغهای عجیب غریب دور و ورش روشن میشه و همه ماشینها در هر طرف خیابون که باشن وامیستن تا بچه ها با امنیت کامل تو خیابون تردد کنن. آخه چه اهمیت داره که چندتا بچه در طول سال به خاطر تصادف بمیرن که اینا این همه مردم رو به زحمت میندازن.

8. اگه بخوای تو کانادا یه کار جدید راه بندازی اینقدر بهت اطلاعات مجانی میدن که دیگه بالا میاری. از وب سایتهای دولتی بگیر تا مشاورای حضوری که همین طور پول مالیات رو به عنوان حقوق بهشون میدن تا به یه عده که می خوان ایجاد کار بکنن کمک کنن. آخه اینم شد کار. چرا باید از آدمهایی که طرحهای خوب تو کلشونه حمایت کرد. چرا دولت تا ۲۵۰ هزار دلار به این جور آدمها وام میده. چرا شهرداریها از این آدمهای مبتکر حمایت می کنن. این دیگه چه وضعشه بابا.

9. از سیستم بد اداری اینجا هر چی بگم کم گفتم. بیشتر کارهای اداری اینجا یا از طریق اینترنت انجام میشه و یا از طریق تلفن.. برای اینکه نکنه کارمندهای تنبلشون بخوان با ارباب رجوع سر و کله بزنن بیشتر کارها رو از راه دور و در اسرع وقت انجام می دن.. این دیگه نوبرشه والا.

10. اینترنت تو کانادا سانسور نمیشه. اینم شد کار. هر کی هر چقدر دلش بخواد به دولت و دولت مردان اینجا فحش می ده. اینم شد روش اداره دولت. کسی رو اینجا به خاطر انتقاد کردن از دولت زندانی نمی کنن. بدتر اونکه سرش رو هم زیر آب نمی کنن. من که اصلا سر در نمیارم.

11. تو خیلی از شرکتهای بزرگ وقتی کارمندها میرن سر کار اصلا کارت نمی زنن. اصلا کسی ازت نمیپرسه کی اومدی کی رفتی. این دیگه چه وضعشه. اون وقت با این وجود اکثر کارمندها به موقع میان و به موقع میرن.

12. اینجا تقریبا هر کس هر جوری دلش بخواد لباس می پوشه و دین هم آزاده و هر کسی هر دینی که بخواد داره. کسی اصلا ازت سوال نمی کنه که دین و ایمونت چیه. یا اصلا دین و ایمون داری یا نه. این دیگه انتهای بی شعوریه

13. نظام بانکی اینجا حال آدم رو بهم می زنه. بیشتر کارها اتوماتیک انجام میشه. پرداخت قبضهات رو میتونی اتوماتیک کنی. دریافت حقوقت اتوماتیکه. خیلی از کارها رو از طریق اینترنت انجام می دی. دستگاههای خود پرداز همه جا ریخته که بتونی راحت پول بگیری یا کارهای بانکیت رو انجام بدی. کارتهای اعتباری و خطهای اعتباری و غیره و غیره تو رو از اینکه به دوستان و آشنایانت برای گرفتن پول مراجعه کنی بی نیاز می کنه. همینه که آدمها از هم فاصله می گیرن. چون هیچ کس از کسی طلبکار نیست کمتر به هم دیگه تلفن می زنن.

14. آدم از پلیس کانادا نمی ترسه. بابا پلیس باید ابهت داشته باشه نه اینکه به آدم احترام بذاره. همینه که رقم جرم و جنایت اینجا کمه دیگه. لابد مردم از پلیس خجالت می کشن. چون مطمئنم که از پلیس نمی ترسن. کشور کم جرم و جنایت که کشور نیست.

15. رقم تورم تو کانادا کمتر از سالی ۳ درصده. معمولا این رقم حدود ۲ درصد نگه داشته میشه.. اعصاب آدم خرد میشه از بس که قیمتها زیاد نمیشن. احساس می کنی که هیچ تحرکی تو اقتصاد این کشور نیست.

اگه بخوام از بدیهای کانادا بگم این لیست سر به فلک می کشه ولی فکر کنم همین ۱۵ مورد برای اینکه متقاعدتون کنه کافی باشه. دیگه به اینکه فروشنده ها خوش برخوردن، پلیس از آدم رشوه نمی خواد، مردم به هم احترام می ذارن و خیلی چیزهای بد دیگه اشاره نمی کنم.

بیشتر مردم کانادا کشورشون رو دوست دارن. به علامت وسط پرچمشون احترام می گذارن و از زندگی توی این کشور راضی هستن. این حرفها براتون کمی عجیب نیست؟

پ.ن : طنز این مطلب 1 مقداری سیاه شده .. دوستان اگر لازم دیدن edit کنن . گل برای گل


h.bathaie
فرستاده شده در : شنبه ۱۴ دي ۱۳۸۷ در ساعت 3:32



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

9 درس برای زندگی


درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

درس سوم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

درس چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد

درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

درس ششم: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

درس هفتم: توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

درس هشتم: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!

درس نهم: يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش

گل برای گل


h.bathaie : این کاربر بخاطر مطلب مفیدتان از شما تشکر کرده است.
1011111 در ۱۳۸۷/۱۰/۲۶
h.bathaie
فرستاده شده در : چهارشنبه ۲۵ دي ۱۳۸۷ در ساعت 8:17



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

گل برای گل


h.bathaie تصویر(های) زیر را پيوست کرده است:

af.gif




2 کاربر از h.bathaie بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند.
M.Kavyani در ۱۳۸۷/۱۱/۱۶ ,nima_dir در ۱۳۸۷/۱۱/۱۶
h.bathaie
فرستاده شده در : سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت 21:59



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

*متن يك كارت عروسي*



آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست

با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه

با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید

البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها

پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است

پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان

پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه

چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید

ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک

دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید

لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست

از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید

البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای

پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید

حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری

با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید

کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟

با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور

بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید

گل برای گل


h.bathaie : این کاربر بخاطر مطلب مفیدتان از شما تشکر کرده است.
M.Kavyani در ۱۳۸۷/۱۱/۱۶
belfi
فرستاده شده در : چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت 13:3


رتبه: عضو جديد

زمان عضویت: ۱۳۸۷/۱۱/۸
تعداد پست ها: 3
تشکر: 1
0 بار تشکر شده در 0 پست



چهل كاري كه خانوما نمي تونن انجامش بدن !

چيزي در مورد ماشين فهميدن ، البته به جز رنگش
درك مضمون اصلي يك فيلم هنري
زندگي كردن بدون پيامك فرستادن
بلند كردن چيزي
پرتاب كردن
پارك كردن
خواندن نقشه
دزدي كردن از بانك
آرام و ساكت جايي نشستن
بيليارد بازي كردن
پول شام رو حساب كردن
مشاجره كردن بدون داد كشيدن
مواخذه شدن بدون اينكه گريه كنن
رد شدن از جلوي مغازه كفش فروشي
نظر ندادن در مورد لباس يك غريبه
كمتر از بيست دقيقه داخل يك دستشويي بودن
دنده ماشين را با انگشت عوض كردن
راه انداختن درست يك ويدئو
تماشاي يك فيلم جنگي
انتخاب سريع يك فيلم
ايستاده جيش كردن
نديدن فيلم هندي
غيبت نكردن
فحش ناموسي دادن
نرقصيدن موقع شنيدن يك آهنگ شاد
آرايش نكردن
لاك نزدن
صحبت نكردن وقتي كه بايد ساكت باشن
سيگار برگ و يا چپق كشيدن
درك كردن شوهر وقتي اعصابش خورده
گريه كردن بدون آبريزش بيني

غذا پختن بدون تماشاي تلويزيون
تماشاي اخبار و خوندن روزنامه
نق نزدن
لگد زدن
از سن بيست و پنج سالگي رد شدن
اخ تف كردن
خواستگاري رفتن، و بالاخره ...

موارد بالا رو قبول كردن.
h.bathaie
فرستاده شده در : سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت 0:27



رتبه: کاربر برنزی

زمان عضویت: ۱۳۸۶/۶/۱
تعداد پست ها: 254
مکان: آمل
تشکر: 82
206 بار تشکر شده در 145 پست

کارتونهای زمان بچگیمون - میدونید عاقبتشون چی شد؟



آقای سکسکه عمل کرده, میره سر کار و میاد و زندگیشو می کنه!
الفی دیگه از هیچی نمی ترسه!
آلیس, شوهر کرده, دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده,
آن شرلی! ارایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی....
ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!
بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوزم خوابه!
پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!
بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن!
بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن.
دامبو ، پلنگ صورتی, پسر شجاع, خانوم کوچولو, شیپورچی, یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!
تام سایر حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درس میکنه!
تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن!
تن تن تو یه روزنامه خبرنگار بود, الان تو زندانه!(لابد به جرم ...............!!)
میگن خاله ریزه رفته مکه و حاج خانوم شده, تو مجالس زنونه روضه می خونه و خرج زندگی خودشو شوهر معلولشو ازین راه در می آره! قاشق سحر آمیز و جنگلی ام دیگه تو کار نیست!
جیمبو رو از رده خارج کردن واجاره دادنش به ایران ایر!!
چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!
حنا خانوم دکتر شده, مادرشم از آلمان برگشته کنارش!
خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون, اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)
خانواده دکتر ارنست همسایه مونن, هر سه تا بچه اش رفتن, زن دکتر خیلی مریضه!
رابین هود رو تو اسلام شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش می کنن!
سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن, خوب که چی؟!
کایوت, بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش ! آنفولانزای مرغی گرفت و... اونم مرد!
هیشکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست!
لوک خوش شانس ساقی محله مونه!
مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!-
گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!
ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!
آقای پتی بل تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس!
معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده, داره میشه رئیس پلیس!
آقای نجار مرده و از وروجکم خبری نیست!
پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!
هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد!
نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکن .
بلفي و لي لي بيت رو با همدیگه گرفتن و سنگسار شون کرد !
دادلي دورايت دو ساله که رئیس جمهور شده .

منبع : می اندیشیم از آسمون افتاده واسم.
گل برای گل


کاربرانی که این تاپیک را مشاهده می کنند
كاربر مهمان


پرش به
شما نمی توانید در این انجمن پست جدید ارسال کنید.
شما می توانید در این انجمن به تاپیک ها پاسخ دهید.
شما نمی توانید در این انجمن پستهایتان را حذف کنید.
شما نمی توانید در این انجمن پستهایتان را ویرایش کنید.
شما نمی توانید در این انجمن نظرسنجی ایجاد کنید.
شما می توانید در این انجمن در نظرسنجی ها رای بدهید.

RSS اصلي انجمن : RSS

FlatEarth Theme Created by Jaben Cargman Tiny Gecko
Developed by Dotnetsource.com Team

این انجمن با استفاده از Yet Another Forum.net، نسخه 1.9.0 NET v2.0 - ۱۳۸۵/۷/۱۸ کار می کند